|
اشک هایی شاید بی ارزش.... نگاهی به دنبال نگاهی دیگر , به دنبال ثانیه ای دیگر... آرزوهایی بلند به کوتاهی امید... شبهایی بیدار پر از خیال... و خاکستری که خود را به باد سپرده... + نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387 0:12 توسط ژوکر |
رویای هیچ کس را نابود نکن... شاید آن رویا طی سالها در قلبش بوجود آمده. شاید شب ها رویا می بیند.رویایی پر از رویایش. شاید روزهای سرد زندگی را با رویایش گرم می کند. شاید تمام لبخندشِِِِ,اشکهایش,ثانیه هایش رویایش باشد. شاید ستاره آسمانش همین رویای ساده باشد. شاید رویایش زندگی باشد. زندگی را از هیچکس مگیر.... + نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1387 0:4 توسط ژوکر |
و شروع تو بودی... با طلوعی تابناک، که اینچنین پرتو عشقت را بر پهنه ی وجودم تاباندی، مدهوش گرمای وجودت،عبور ثانیه از یادم رفته بود. شیفته ی حرکت بودم از شرق به غرب، که چه ساده بودم که حرکت،عبور تو به سوی فراموشی بود، غروبت به پشت کوه رفتگان. و شروع حرکتت با رفتن بود، که چه نادان بودم که از همان شروع ،حرکت،مسیر و مقصد همه مشخص بود و لحظه ای وجودت بی حرکت نماند تا ثانیه ای بیش از وجودت گرما گیرم، ثانیه ای جسمت ساکن نماند تا حس کنم وجودم ارزش ماندنت را دارد، و چه بی خرد مردی بودم که این را ندانستم که گرمایشت از سر سخاوتت نیست، و ندانستم که در ذهن مسمومت ،از برای این گرمایت را به تنم دادی تا بعد از غروبت ، سرمای شب راحت تر خرد و نابودم کند. رفتی تا غروب و با غروب آخرین پرتو نورت را ناقص و نیمه جان بدون کوچک حرارتی به سویم تاباندی، تا وجودم تا ابد حسرت تابشت را بکشد. ای کاش این را میدانستم که جسم متعفنت سخاوت طلوعی دیگر را نداشت ، و چقدر حقیر بودم که وجود بیمارت برایم خورشید بود... که حتی جرقه ای کوچک هم نبودی که من تو را خورشید خانم. آه...این تاثیر کدامین خرد خوار نوشی بود... یا که اثر از کدامین نفرین بار شرابی بود... که من خود خورشیدی بودم که اینچنین گدایی حرارت از چوب کبریتی سوخته و خواموش می کردم. + نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387 23:45 توسط محمد |
نشسته به گوشه ای تنها با چشمانی غم آلود و خیره،نه به دور نه به نزدیک... به سوی نظر گاه خاطراتی دور که ذهنش همچو افیونیان،آن را چو سرابی نزدیک می پندارد. خاطراتی دور که فرسنگهاست دورند ،رفته اند ،مرده اند... و چگونه با این دوری حتی ذره ای رنگشان نرفته،روحشان نمرده؟؟ گونه های خیس که صدای فریاد بلند این مصیبت است که ای وای... لحظه، لحظه ای است که یک مرد می گرید... منم،همان غم آلود به گوشه تنها نشسته از دل برای دل گریسته مردی که دیر هنگامیست، به سوگ کسی نشسته ام که همین دستانم در قتلگاه قلبم جانش را گرفت،دیریست که به جرم عاشقی مجرم گشته ام نه به جرم مرگ عشق. آری منم همان دیری از چهل گذشته به سوگ نشسته مردی سیه پوش، با دستانی آغشته به خون عشقی که در قلبم مرد. تکرار هجا هایی که دیگر زبانم از ادای مکرر آنها خسته گشته ، صدای سکوت را از زبانم باز می گیرد...رفت...رفت...مرد... به گوشه ای نشسته ام تنها ،با دیدگانی که دیدن نمیکند، خیره مانده ،نه به دور ،نه به نزدیک...پلکهایم حرکت نمیکند ، که فضای اتاق تاریک و تیره است و مدت هاست همه جا تیره و تار است، حتی ذره ای از نور رد پایی نیست، حتی به کوچک پرتو نور امیدی هم امیدی نیست، که مردمکانم در حسرت ذره نوری آغوش باز کرده اند، پلکهایم در امید ذره تابشی از حرکت باز مانده اند ، امیدی که حتی معنی اش با تکرار واژه ی رفت، میمیرد... منم همان که عشقی را کشته ام در خود ، ولی آه...این چگونه است که این عشق همچنان زنده است در من ، مگر این عشق چند نوبت زندگی دارد؟این چگونه جاودانه ایست در من؟ ولی شاید این گونه باشد که من مرده ای هستم کشته به دست این عشق ، سوگواری به حال خود...به جان خود ،همین گونه است...همین گونه است... + نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387 23:37 توسط محمد |
ماه بر می آید.همه چیز چه زیباست در شب... و باز هم شب ... + نوشته شده در شنبه نهم آذر 1387 0:10 توسط ژوکر |
من همان شکوهمند کشتی با سینه ای خنجر گون لاشه ی وجودم در این برزخ گون عالم،لانه ی مرغان دریا گشته است... + نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1387 12:4 توسط محمد |
هر روز از پشت میله ها به بیرون نگاه می کنم. + نوشته شده در جمعه دهم آبان 1387 2:2 توسط ژوکر |
چشم هایت دیگر مثل گذشته نیست... + نوشته شده در جمعه نوزدهم مهر 1387 11:6 توسط ژوکر |
|
| ||||||